این فلفل بلا که نیومداما اخویش این کوچیک نارئیس،رفیق بس شفیق اومدش با کلی بُغّ و پُغّ که من دیدمش اما اون منو ندید.بعضی راویا میگن با علما بوده.فیلسوف الشعرا هم عین بچه مثبتا رفت سر کلاس(البته محض غیبتاش که داش می رسید به سقف)اما من و چکمه تا ته ته جلسه موندیم و چکمه از شدت شوق دیدار یار(امیرخانی)چشماش شده بود کاسه ی خون که از توش هیجان و یک چیز دیگه  می زد بیرون هرچی هم می گذشت کاسه ی خونش خون تر میشد...

آقای امیرخانی که اومد با لباس کرم رنگش بود که بارها توی عکسهای نت دیده بودم(شایدم فقط شباهت داش) سرم کردم تو سر چکمه گفتم این رفیقت فقط همین یک لباسو داره؟؟طفلک امیرخانی!!اولش که خانم ساناز مجرد صحبت کرد خیلی حوصلمون سر رفت.کلا من به صدای خانما حساسیت دارم به خصوص که یک نواخت حرف بزنن گوشم اذیت میشه.صحبتای آقای سید فرشید سادات شریفی به مراتب دلچسب تر و آموزنده تر بود!فقط من یه نقد داشتم اینکه باید میذاشتن بنده خدا امیرخانی اولش دو کلوم حرف بزنه بعد منتقدین گرام برند رو منبر طویلشون و لو به سلام و احوالی.این همه انسان مشتاق و سوژه رو سن مسکوت!خیلی خلاصه بگم تو جلسه خیلی از "من او"و "بی وتن"صحبت شد،بعضی حرفا جالب و بعضی دیگه خرده گیری های بی جا بود مثل استنباط توهین به خواننده توی کتاب "بی وتن".

به نظر من "بی وتن" خیلی زیباتر از"من او" هس.واژه های استفاده شده توی "بی وتن" بماهی هی خیلی جذاب تر و دقیق تر و با نفوذ تره و کل رمان با اینکه طولانیه از وصف های عینی و ملموسی برخور داره.منعطف و مردد بودن ارمیاء توی رمان خیلی طبیعیه ولی انتخاب آرمیتا از دید من توسط ارمیا کمی عجیب به نظر میاد.مزخرف ترین شخصیت خشی هس که به شدت مادیگراس.و اهل دل ترینشونم سهرابه وقتایی که پیداش میشد هم بی موقع بود هم با موقع.رمزی و میاندار و بقیشونم چندان اهمیتی ندارن اما وقتی رابطه ها کشف میشه یه کم جذاب میشه.بعضی تکه ها از بس قلم با حالی داشت خیلی مشعوف میشدم به شدت.اما از بعضی جاهاش خوشم نیومد که بماند...

به هر حال نمردیم و امیرخانی داستان نویس رو از دو متری(!!)زیارت کردیم.از اونجایی که اهل امضا گرفتن نیستم هیچ تقلایی برای این کار نکردم ولی خیلی ها برای اخذ امضاء تو کتاب های مولف رفتن از مولف امضاء گرفتند.

happy end:دست آخر که دیگه از تالار خارج شده بودیم ،استاد و آقای امیرخانی مقارن می اومدن.من و چکمه هم مقارن وایساده بودیم تو پله ها.با استاد سلام و احوالی کردیم خلاصه ولی نشد با آقای امیرخانی سلام کنم شاید کمی مثل بی ادب ها شد اما فاصلم تا آقای امیرخانی دورتر از اونی بود که بشه سلام موجه و مودبی ـ اونجور که شاید ـ ادا کرد...استاد با اشارکی به آقای امیرخانی به من گفتن:بگم چقدر شما به آثارشون علاقه دارید؟!؟ من هم فقط لبخندی زدم آقای امیرخانی هم تشکر کردند و با لبخندی رفتن.و من یادم به اردیبهشت 87 نمایشگاه بین المللی کتاب تهران افتاد و ...... .......

جا داره که به استاد بگم:چه دانشجوی کله شقی دارید استاد!