امروز صبح که بیدار شدم داشت بارون میومد، حس خوبی بود. آدم دوس داره روزای بارونی بخوابه نمیدونم چرا...

اما من نخوابیدم...

بعد از بنایی که هنوز نرسیده بودیم ایزوگام کنیم سقف چکه کرد و من ناراحت شدم و به این فکر می کردم که الان خیلیا از بارون خوشالند و خیلی ها شاعرانه شدن اما من کمتر. شاید بقیه اعضا هم این حسو داشتن نمیدونم! چون فکر همه مشغوله قطرات ناخوندنه بارون تو اتاق بود.

دیروز رفتم به مدرسه دبیرستانم سر زدم. بیشتر از اینکه خوشحال بشم بغض گلومو گرف، چون خیلی یاد اون موقع ها و دوستام افتادم که اون موقع هیچ کدومشون تو حیاط مدرسه نبودن و جز دو معلم هیچ یک از معلمای قدیمی نبودن.


البته من فقط به خاطر خانم. ع.م رفته بودم که دیدن ایشون خیلی از غصه ها رو از یادم برد...

--------------------------------------

پ.ن: پس فردا محرمه، و من یه حس دیگه ای دارم. که بذارید این حس بین و من آقام امام حسین ع بمونه... ..   .         .                   ...                 . .   .            ..